تبليغاتX
موریانه - کشتی های اوراقی

"باید به مردان بزرگ احترام بگذاریم    

 اما نباید باورشان کنیم."                 

  برتولت برشت  

   چون بادبان سالمی نیست

   شاید به این دلیل باد برگی را می برد

   تا قورباغه ای روی آن آواز بخواند

   یا از دستگاهی برایم دورنگار شود

   عجب که نگارین برگ با اشارت برق از جا می پرد

   و تعمیراتچی از این مسایل با خبر است

   برگ روزی از زمینی بر آمد

   که پدر درختی کاشت

   و کودک مثل برگی را مشق می کرد

   که قورباغه ای بر آن جفت اش را می خواند

   و استاد پیر طبیعی دان

   برگ را با جمله ای آغاز کرد:

   " تقدیر از انسان تعمیراتچی

   که پدر را فراموش کرد "

 

   حالا طبیعت در اتاق کار من ترمیم می شود

   [ آه چه اشتباهی ]  تصویر می شود

   داستان عرق سوز پدر بر زمین نیایی

   به اشارتی از جا می پرد

   شاید داخل دستگاه کسی باشد

   که بادبانهای کشتی را تعمیر کند

   کشتی ای قدیمی

   در سرزمینی

   در ایران

   عرق می ریزد

   بدن می سوزاند.

   داستانی در صحرای دور نگار می شود.

 

   نه, نه

   با این کشتی های اوراقی

   هرگز, هرگز بادبانی باردار نمی شود.

   پاروها ...

   نود درجه به چپ!

   آفتاب به سوز تنم چسبیده

   مردمکم چون قلابی افق را به چشمم می کشد

   صد درجه به چپ

   جایی که تابوت پدر را به آب سپردم

   جایی که با آرواره های آبزیان خدا می ساخت

   و به گردن نسخه ای از کتاب بیمه را به دندان نهنگ می بست

   چه طور این ها را برایتان نگارین کنم؟

   دستگاههایتان را روشن کنید

   وجبها غرق تر از هر کشتی قدیمی

   بی آن که به چشمک فانوسکان دریا دل باخته باشم

   [ آن ها را از پشه های دورشان می توان شناخت ]

   در پی پدر

   که دستخط استاد را

   به او نشان دهم

 

+ حمیدرضا تقی پور - جمعه 1386/06/23 |