کمی مزه سگ نیاز است
تا سرت را محکم به دیوار بکوبی
هار که شدی
تازه می فهمی آرامش چیست
تازه صدای معلق خفاش ها را می فهمی
دلیل پرتاب زبان آفتاب پرست
و چشم های سرخ را ...
شک نکن که مریضی!
دیوانه شدی خوش بخت شدی
کم رنگ شدی خوش رنگ شدی
مثل آدم های بی جان
یا پوست صورت جذامی ها
به هر حال خنده داری
کمی مزه نیاز است تا سگ شوی
هار که شدی
تازه خنده ات می گیرد
با خنده با من قهر می کنی
فرقی نمی کند
حتا اگر صورتم را لیس نزنی
باز هم نوازشت می کنم
برایم عزیز هستی دیوانه ...
هر چه قدر می خواهی فریاد کن
آب رود را بر باد کن
طعم سنگ را به من بگو
و دهان خونی بی دندانت را
هوا هر چه گرم تر باشد
ذهن من بیشتر شعر می گوید:
" آهنگی در مغزم می نوازد خود را
آهنگی در قلبم نمی نوازد
آهنگی در گوشم فرو نمی رود"
ببین چه قدر مسخره ای
فریاد می زنی سگ را
دست هایم را می گیری و می کشی:
" تا خنده راهی نیست, پرواز کن با سگ ... "
این ها را تو می گفتی
و گفتی خیلی جالب است
اگر یک روز دیگر هم با هم باشیم