دوم آپریل هزار و سیصد و چند بود که افتضاح بزرگی در شهر رخ داد
فکر می کنم
حادثه همان زمان ها فراموش شد
و فقط یک نفر باور نداشت که همه چیز تمام شده!
امروزهمین باورها موجب می شود که خماری بکشم
و کسی برای این حرف ها کف نمی زند
چی؟ چی؟
من فقط کمک خواستم
و می روم سراغ یکی دیگر
مجبور نیستی بخندی
چی؟
وقتی سکه در تنور است
به دیگران هم همین را می گویم
اما وقتی بر می گردم از خنده ترکیده اند
ولی مجبور نیستند بخندند. هه!
بگذار خاطره ای بگویم. هه! هه هه
از دوره ای که فراموش کرده ام
فراموش می شدم
مردی که به سفر رفته بود وقتی برگشت فقط گفت خسته ام و ما هم رفتیم پی کارمان
برگشتیم و دیدیم ازخنده ترکیده است
ناچار ام فرم استخدام نگهبانی را پر کنم از - هه! -
آن همه چیز که فراموش کرده ام
نه برای اینکه بخندم
نه که گریه کنم
فقط برای فراموش کردن شغل تازه هه هه هه
هه ... هه!
چی؟
تو گفتی چقدر پول لازم داری
قول می دهی که نخندی
البته مجبور هم نیستی
ولی توی تنور است
هه هه ...
نه! زیر پتوست!
هاه!
بیا توی جیب عموی دولتمند
توی لانه ی سیمرغ است
هاه هاه هاه هووووه!
دمپایی را بردار
پشه را بکش! پوفخزف ف هه هاه!
هاه هاه هاه هاه
به دوستان ِ دوست داشتنی ای که
جور احمق های احمق ِ احمق را می کشند
و افسوس که شکنجه می شوند
از پاییز متنفرم
که بعد از زمستان می آید
از بهار که بعد از پاییز ...
و غذای مانده
که از تن ِ دوستان ات باقی ست
بر اساس یک سناریوی قدیمی
یا بی اساس از افکار فراموش شده
گوش کن ...
تو! کی هستی؟
آ خ من!
حمیدرضا تقی پور ام
حمیدرضا تقی پور
به تو فکر می کنم
به شرجی ساعاتی که دستها را لزج می کرد
در اهواز همیشه به روزهای سرد می اندیشم
به لحظه ای که گرمایش من از لزج
از تو بیاشامد
و پسرانی بیشتر
لزج
که همچون لحاف تو اند.
کی هستی تو!
من حمید رضا م
به نشاط صبح هایی که خامه و عسل می خوردیم
بند ِ انگشتی که می لیسیدیم
به دختر ات
زن ات که گوش تا گوش زیر پلک من است
به شکارگاهی که گورهای خرام می جهند
به ابدیت آینه فکر کن
که روزی می شکند
کی هستی تو!
منم!
منم من
نظرگاه آبله رویی که
که هیچ!
تنگ نظری سواران خسته
که استخوان ران پدرت را
با گور ِ دشت به کندن گرفتند
همان که شب پیش آش دلچسب ات بود
حالا
کو ...
هستی؟
حمیدرضا م
تقی پور! و
چند چیز استخوانی دیگر
سالها ست با سیلی سخت
دست ام را لمس می کنم
سخت
با حرکاتی که
صورت ام را حس می کنم
یک دم هم
به تو فکر نکنم
گرسنگی ام در شهر تمامی ندارد
و بهتر که شهر را فراموش کنم
حالا که از بد حادثه راهی از شهر شدم
بهتر که شهر را فراموش کرد
با آهنگ قدیمی ِ امان ...
محبوب من ای دوست
وه چه فرقی دارد با کارت پستالی که دیده بودم
آهنگ فراموشی اش
بهتر از گرسنگی همیشگی ست
(چه بدبختی عظیمی ست که نشود چند خط شعر را از بر خواند
همین طور بدبختی است نق نق مردی که جای پارک گیر نیاورده و با لهجه ای تازه فریاد می زند
مگر می شود این شعر را تمام کنم
عذاب می دهد مرا) آی
امان ای دوست
کجایی در بیراهه ی تاریک
با چراغی که از دور پیدا شوی
با چند قطعه فطیر
و به آرزوی شکم شهری ام پایان بدهی
می دانید!؟ بدبختی از همین چیزها ست که ندانی
در بیراهه در تاریکی و در حالت گرسنگی از غریبه ای چه بخواهی
چه نخواهی او با تو می شود
ومن همیشه به او شرک می ورزم. افسوس!
امان ای امان محبوب من ...
نکند دور خودم می چرخم
انگار آن وسط ها ایستاده ام
نکند ... نه نه دور خودم می چرخم
به خودم دست تکان می داد
و به خودم باز می گردم
درست وقتی که تمام گرسنگی ام
طرح کارت پستال را می ریزد
و سیستم عصبی ام حسابی به هم ریخته
به خود دهاتی ام که آیا بازهم گرسنه ام چه بگویم
چه نگویم باز به هم می رسیم
چه فرقی می کند؟
امان ای داد ای دوست
چه قدر از تو بی خبر بوده ام
و چه لاغر شده ای
و چه بیراهه ی نزدیکی
شاید پیشتر از من در راه شدی ...
ببین!
تکه ای فطیر داری ای دوست
آی محبوب من
امان آی امان
حیران گم شدن دستی هستم
که لای موهای بلند رنگ می بازد
و مژگان چشمی که
بر گردن ام قافیه می بافد
هی سار
نام دیگر ات چیست
که کوه و چشمه را پرمایون می دهی
و گل های پراکنده در علف را
به نغمه ای جمع می کنی
هی هو
باد کو که از تن من
با مه ای گرم وزید
و موهای ماردی را
با دستی سرخ آشکار کرد
کاش سار
تن گل های موسمی را
به پیکر معشوقه می دوخت
تا به جرعه خونی که از فرق می گیرد
تندیس عشق را عمارت کند
نه آقا!
دخترک را ما می بریم
و تو را به عصا بسته
قاری شعر سکوت می کنیم.
خیر آقا
من و چوبدست رنگین ام
به هر طلوع مشکسار
چشمه را رو سپید می کنیم ...
ده سالم که شد هیچ
حرفی برای امروز نداشتم
ولی امروز حرف ده ها سال پیش را می زنم
لب خط راه می رفتم
تا ماست بقال را کیسه کنم
پدرم سواد نداشت که بگوید بچه مواظب باش! آب از سرت نگذرد
آخ ده سالم که بود ...
همیشه راه را به لب خط می کشاندم
و پاهایم همیشه خیس می شده
از لب خط
آن وقت ها شاعر نبودم
این هم جای شعر را نمی گیرد
تنگ نمی کند.
رفت و روبی ست
برای از یاد بردن ِ دردی که در پا دارم
از دست هایی که ماست ها را کیسه کرده و اکنون
و
اکنون
پدرم نیست که سواد بیاموزد
و نشانی شعر را از آب بگیرد
هر مرد مالک اسلحه ای به نام من است
هر زن اسلحه ای به نام من دارد
هر انسان
دو اسلحه دارد:
من و معشوقه اش
تهران
23 / 3 / 88
شاید هم ساعت ده شب است ...
می ترسند زباله ها را از خانه بیرون بگزارند ...
ممکن است آن را بسوزانند ...
هیچ فکر نمی کنند که – باید می دانستیم
اسم شب چیست ...
و موش ها چگونه تکثیر می شوند ...
...
لابه لای همه حرف ها نامه ای به دستم رسید
زمان می لرزید و من ثابت ایستاده بودم
مسخره بود!
هر دو فراموش کردیم
پیچکی پیکرمان را پای نبست
مگر به حوصله ای مشکوک
لبخند می زنیم
مادیون* ها مثلِ بچه های آفتاب پرستی هستند که از روزِ روز تا شبِ شب به کاکلی ها می خندند
مادیون ها بچه های خوبی هستند چون به آفتابی که از پشتِ سرِ کاکلی ها ...
مادیون ها چه قدر آفتاب را دوست دارند
مادیون ها بچه های کاری ای هستند که میخ در سم هایشان فرو نمی رود
آن ها عضلاتِ قوی و ران های هوس انگیزی دارند
کاکلی ها بسیار به آموزش بچه هایشان خرسندند
کلاه های نو به سر می کنند و مادیون ها را هِی آن ها را به آفتاب هدایت می کنند
بچه های خوبی هستند
کلاه به سر ها نه!
بچه هایی با عضلاتِ قوی هستند
بچه هایی با ران های هوس انگیز
با مادیون هایی دیگر که از راه می رسند
با کلاه هایی که از دُمشان می سازند
و آفتاب از روز می تابد تا شب که بمیرد
کاکلی ها همیشه پرهایشان از کلاه بیرون می زند
گاهی نیز چند پرِ قدیمی و ریخته نصیب کُره ها می شود
آفتاب سوخته ها خوشحالند
قسمتی از یک
حماسه
در دفترهایشان
نوشته شود و
پُر خاطره
به نظر بیایند که
اسب ها هم بال داشتند
هم یال
من که سر در نمی آورم
همیشه هم این طور نیست
و خودم شنیدم
مویه کره اسبی را
که از روزِ روز
تا خودِ یک شبی از
شب های همدان
یا شبی از
روزهای همدان
چند شب پیش
یک مادیونِ کوچک
به جرم حملِ یک پرِ تازه
در میانِ یال اش
بیدار بود
و از شبِ شب
تا خودِ روز یکسره
دباغی می شد
*مادیان
جسمی خمیده در تاریکی به
جسمی خمیده از نزدیک - زشت
دور نمی شد ...
هَـرا ! مادرم بود
یادِ دوستِ قدیمی ای که گند اش بزند
کشتم شپشی را که به کاهدان بزند
مثل شبگزی که آمد
می رود
و تیز تر که بیاید
بر من توالت می کن
بر وتری که هنوز می جنبد
امشب برای دوستان و بستگان و سایر بازماندگان
یک ترفند تازه
با پوزه ای دراز دارم
هر چند هنوز معتقد ام جای کت روی شانه است
آویخته به انگشت
و مانع میراثی بزرگ همین شد
آها سیستان!
و آن سو افغانستان
افلاطون را
و هاله ای در اتاق را
با دوستی قدیمی کشف کردند
ما هنوز زنده بودیم و
به حلقه ای قسم و
همسری که به خواستگار آخری می خندید
تا که دیگران زیپ ها را بالا کشیدند
نیم خیز می شو
کاش سراغ پشه کش را
با یک قبضه دستِ پُر از زیر کـُت
که تلفن زنگ می زند
و خواستگارها می خندند
سایه کناری می رو
آژیری ممتد می نوازد و
دکتری تازه کار چشم هایم را بست.
بوم بوم بوم
هنوز زنده ام ...
و مادرم چه زشت
نه! خمیده
دور نمی شد
چه سرنوشتی بود
شبهایی که بچه های گروهان سوم
به جلو می رفتند ...
بوم! بوم!
پس بچه های گروهان چهارم بوم! بوم! بوم!
دیّــــــــــــــــوث!
سیستان که رستم ندارد
رستم که پا ندارد
رستم که دست ندارد
اصلن در زمانی که توران ندارد
کاهدان هم ندارد
ما همه سرباز تو ایم
خودی ها را نزن
خود ها شان را بزن ...
بزن!
بوم
بزن!
بوم بوم بوم
بزن
بوم!
بوم! بوم!
بوم!
بوم!
بوم!
بوم!
نامه هایی که از خواهر زنم می رسید و
بهترین التهابات همان بود
دکتر...
آیا بوی چوب می دهد
سنگی که در جَو می سوزد
و ماهواره ای که به حواشی عروج می کند
چای را به نیمه ی خالیِ لیوان
مَد می دهد؟
سبابه ی کودک، نشانه ی اوست:
بابا پس کی تاب بازی می کنی؟
و من می خندد
... هه!
غفلتن سنگی نیم سوخته از جو رد شد
مثل آب نباتی مغزدار
زمین محیطی برای زیست شد.
مِه اندود شده کویر
رطوبت به دمار عقرب می کوبد
و خزه ای یک روزه به شن ها سلام می کند
پیامی از پیام ِ
تازه ی کویر به زمین مخابره شد
خزه – سلام - شن ها .
ناگهان
دست از کار می کشند در دست
دست ها که به که موصول اند
به کار می شوند:
بیگانه ای در معرض زمین است
و عقرب در معرض دمار
کودک
آب از نباتِ دهان اش بیرون می ریزد
آیا سنگی
آیا بوی چوب می دهد
مردی که بندِ اکسیژن اش گره شده
آی آ
سبابه ای خمیده به حواشی
نشانه رفته
دست از تعمیر ماهواره
بر دار بابا
به: احسان رضوانی
تلویزیونِ بزرگ با تصویرِ تخت برای مصرف
من به تخت ساییده شدم
و مدام رنگ عوض می کند:
باید متحد باشیم تا بازی بهتری پیش رویمان باشد
امروز در بندر جنوبی ها، ماهی های شمال را فروختیم
پول خوبی گیر میانمار آمد
آن زمان ...
آن زمان که من هنوز امید داشتم
زیر سُم های خشم
پاهای تو مرا رام می کرد
برای بار آخر می پرسم که نویسندگی چیست و چرا
تو ایستادن در پشت بام بدون بازپرس را ساعت 9 دیروز تجربه کردی
خیس! چتر؟ بی ملاحظه !؟
مراقب گلدانِ من باش همسایه
فقط برای یک شب از خانه بیرون ام
با مردی دچار زنانگیم
و چندین روز به تلفن ها جواب نمی دهم
... آه ... آه ... م ... آه ... ماه!
«بگذار موسیقی خوش آماسد نسیم را
و در آگیشد از درختان
نوای خوشِ آزادی را
بگذار زبانهای بسیار، به پا شوند»*
- ساعت را کوک می کنم
روزنامه از خواب بیدارم می کند
اگر زنده باشم آگهی های ترحیم را مرور می کنم
تلویزیون آدم را خواب می کند
* آن جا بخشی از سرود ملی امریکا را ترجمه کرده ام. در زمان سرایش اول شعر، به همان زبان انگلیسی آورده بودم.
به: امین قضایی
امان از این ترکش رویا ها
معتاد پیر خاطره ها کرده تم
چهار شب است که پینه دوز تمایلاتم ام
پینه دوز چشمان خواب نرفته ی مبهوت
در رفت و آمد رویاهای شقه شده
دور از کندوی بزرگ!
در رفت و آمد آنها ، هم کوک نَر ام را بغل می گیرم
روز موقع ندیدن ام شده - کور مال -
این برای ملاحظات روز کوری ام خوبه
بدون آن رویاهای منفجره
تا به دیدار شب پنجم تاب بیاورم
و با محرک انگشت های کارگری ام ، لعاب تن ام بتراود باز
هرزه تِ آقا! پُر ام از هیجان تشکر اَت
به بهانه ی آمیختن با تو
که مثل خامه ای بر من روان می شوی
و چه هیجانی که نانی باشم پر خامه برای شب پنجم ...
چه نیش سردی دارن این شب های کژ مژ گونه گی ام
مثل بادبادکی که نخ را می کشد از دست
به سر انگشت عدالتی بند ام
وقتی بر خلاف عقاید محکم ام زیست می کنم
دید در شب ام بهتر می شه
و شب ها مست می روم به خانه
نزد آقایی که به جیر جیر تخت می اندیشد
هنوز شب نرسیده پس روز خوبی نیست
کندو پر از مغالطه های اخلاقیه
نفس تازه نمی کنم
همیشه بوی گندی توی سوراخ هاست
ولی تخت هنوز جیر جیر می کند
و دکتر ناراحت از این است که چرا آمپول ها کار نمی کنند
او می گوید زر از رز بهتر است
چون در ازای این آن را می دهند
می گوید شب های خسته کننده را بی هیچ رویا در کن
چون ما به زر از رز بیشتر نیاز داریم
قوانین روزانه ای داریم که بی نیاز از چشم های شب گرد توست
شبها را هم به ما بسپار
چهار شب است که انگشت ها را یکی یکی تیغ می زنند
نه شب ها آقای جیر جیرک بازی هست
نه دست هایی برای کورمال دارم
مثل بادبادکی که رفت ، ... رفت
امان از خاطراتی که با شراب
هر شب
می نوشم
عدالتِ مستِ مستِ مست را
مزدور اجیر شده را ارکان اصلی می شناسند
تفنگ اش بوی تبعیض می دهد
برای کشتن دوره دیده
او هم دوره ای اش بود
با کلاهی و رکابی بر اسب
حیوانی که سهم اولین تجربه تبعیض شد
در حال زایمانِ کره اش
درست وقتی که با دوسر به نظر می آمد
-لعنتی-
بعد از آن مهمات بیشتری هرز شد
تهدید اوضاع را در دست گرفت
سر شیرها را از بیشه کندند
-ولی اینها فقط یک خاطره ی قدیمی ست سرباز:
حالا من مانده ام
تفنگم
و شهری پر از موش
ارکان اصلی فقط از وعده هاشان سان می بینند
چون بیمه نبودم
سهم باروت را نمی دهند
جیره ی گرسنه گی به مزاجِ اجیری ام سازگار نیست
هر روز موش بالا می آورم
مثل وقتی که اسلحه ام دود بالا می آورد
غشاء درد بر استخوان های نمور
خبر خرابیِ زود هنگام دیوارها را می دهد
- لعنتی-
کور سویی هم که بود
به عینک ساز فروختم
با آخرین ریال ها پیشنهاد تازه ای خریدم
لبه ی کلاه را پایین می کشم
در حال زایمانِ تردید
روی دیوار سایه اسبی با سر موش نمایان شد
غبار را از اسلحه دفع کردم.
دفع.
"باید به مردان بزرگ احترام بگذاریم
اما نباید باورشان کنیم."
برتولت برشت
چون بادبان سالمی نیست
شاید به این دلیل باد برگی را می برد
تا قورباغه ای روی آن آواز بخواند
یا از دستگاهی برایم دورنگار شود
عجب که نگارین برگ با اشارت برق از جا می پرد
و تعمیراتچی از این مسایل با خبر است
برگ روزی از زمینی بر آمد
که پدر درختی کاشت
و کودک مثل برگی را مشق می کرد
که قورباغه ای بر آن جفت اش را می خواند
و استاد پیر طبیعی دان
برگ را با جمله ای آغاز کرد:
" تقدیر از انسان تعمیراتچی
که پدر را فراموش کرد "
حالا طبیعت در اتاق کار من ترمیم می شود
[ آه چه اشتباهی ] تصویر می شود
داستان عرق سوز پدر بر زمین نیایی
به اشارتی از جا می پرد
شاید داخل دستگاه کسی باشد
که بادبانهای کشتی را تعمیر کند
کشتی ای قدیمی
در سرزمینی
در ایران
عرق می ریزد
بدن می سوزاند.
داستانی در صحرای دور نگار می شود.
نه, نه
با این کشتی های اوراقی
هرگز, هرگز بادبانی باردار نمی شود.
پاروها ...
نود درجه به چپ!
آفتاب به سوز تنم چسبیده
مردمکم چون قلابی افق را به چشمم می کشد
صد درجه به چپ
جایی که تابوت پدر را به آب سپردم
جایی که با آرواره های آبزیان خدا می ساخت
و به گردن نسخه ای از کتاب بیمه را به دندان نهنگ می بست
چه طور این ها را برایتان نگارین کنم؟
دستگاههایتان را روشن کنید
وجبها غرق تر از هر کشتی قدیمی
بی آن که به چشمک فانوسکان دریا دل باخته باشم
[ آن ها را از پشه های دورشان می توان شناخت ]
در پی پدر
که دستخط استاد را
به او نشان دهم
این تلفن های همراه, چه قدر خبر ساز می شوند. این بار (گویا در روستایی مرزی) خبر از جماعتی نر و دخترکی نحیف و اسیر که با هر ضربه مشت و لگدشان دخترک به مرگ چنگ می زند: "می خواهم زنده بمانم. کمک ... کمکم کنید..." فکر کردم آیا این پیام او بود و استمداد یک انسان که این جمله را به شکل ضجه از حلقوم اش با من در میان می گذاشت؟
حال که این مطلب را برای آگاهی شما بازدید کنندگان گرامی با همچو اتفاقی در این منزلگاه قرار دادم و آخرین ضربه ای که او با بلوکی سیمانی و بزرگ کاسه سرش در هم شکست را, به این فکر می کنم که این وحوش دست پرورده گانِ ایدئولوژی وارداتی اش هستند! همان تبریک و تسلیت گویان مدام ابناء فوق بشر. هرگز چنین مرگی فجیع را از یاد نمی برم. چهره انسانی را که در هم می شکست.
من به کمترین مفاهیم این بد بختی اندیشیدم و این شعر در رسید:
در صدای تو موجی فرو می ریزد
در مقالی با جان ستانِ گور وش:
"زنده می خواهم بمانم"
دخترک می ساید زبان را به خواهشی از درد.
دست من کو
تا که پیغام ات دهد:
آهای کولی
کوله بار ات را بر زمین من بگذار
شاید به تکرار درد
مرگ را از یاد بردیم
توبیخ بس از هزاره ها !؟
تکه های چسبیده به سیم خاردار
شاکله های آویزان از دهان هیولایی پیر
قطره قطره خون از دسته دسته پارسه نشین.
شاعر را جز به پارس دروازه ای نباشد غم نیست
اسکندر از فن شعر ارسطو به هدیش آمد
هر چند که این آرزویی بی قدر
حالا هوای بیرون این ویرانه هم از آسم کمتر نیست
اگر چه مایه ی بادام تلخ از شیرین بیانِ گلخانه ای پُر تر است.
مارش به زیر پای سرباز هزاره ی بعد هم سرود خورشید نبود
وقتی که رستم کمرش شکست, اعرابی بشکن زد
اکنون به پاس داشتِ شستِ تازی
ده هزار میل دور تر از رزم گاهِ جهل
دور ساختمان مرکزی
سیم خاردار و برق متصل به مرگ
حریم سرای خودمدار را چکمه پوشان دژبانی می کنند
باز شاعر بی غم تر از این ها !
پادگان روسپیان پایتخت
آگهی استخدام نو قراول دارد
انبوه به صف از لولیانِ باکره
هزار چشم در نقش تازی
مهتر از این صفوف, کشف هم بازی می کند.
یادت باشد عشق من!
تو اگر به خانه باقی شوی, تند باد در نمی ایستد
این توبیخ عشق و شرط اول تاریخ.
مارش با قدم های من و تو کوک می شود
و سرود مهر از پیراهنِ سرخ
آویزان به سیم خاردار ...
اردیبهشت هشتاد و شش
* هدیش نام کاخی است در پارسه (تخت جمشید) که در اصل همان حرم سرای شاهان هخامنشی بود.
** رستم, سردار سپاه خسرو پرویز بود که در جنگ با اعراب, زمانی که برای استراحت به زیر سایه استری نشسته بود, یکی از دشمنان به نام هلال , بند وسایل جنگی را که بر استر بسته بود از پشت پاره می کند و از فرط سنگینیِ آنها, کمر رستم می شکند.
" آرشام آزاد" در چند پست پایین تر از من خواست که از کارهای تازه ام در این وب لاگ استفاده کنم. -برای او و دیگر بازدید کنندگان گرامی که از خواندن کارهای ده ی ۷۰ من آزرده خاطرید- خواهش می کنم این پست ها را به حساب معرفی شخصیت ادبی ام از آن زمان ها بپذیرید تا اندکی بعد که به تمنای من, خواننده ی شعر دهه ی ۸۰ ام باشید.
به: آرشام آزاد
از آن زمان, به دو گونه گذشت
یکی دروازه ای بود برای درون شدن
نیز برای برون شدن
و زیر طاق این دروازه
آن نفر, من بودم
از توهم ابرهای برون
و سکوت پر معنی درون
چیزی که در خاطرم می پرورید... آن ها نبودند
خلائی در آستانه بود:
روزگاری که سپری می شد
و انبوهی در آستانه:
که همان روزگاران بودند!
دستمایه
تصمیمی بود که هرگز نگرفتم
12 / 1 / 82