نام کتاب: عیش مدام - فلوبر و مادام بواری
نویسنده: ماریو بارگاس یوسا
مترجم: عبدالله کوثری
ناشر: انشارات نیلوفر - پاییز ۸۶
تصمیم گرفته بودم در این وب لاگ به معرفی آثار مربوط به شعر و شاعری بپردازم و بس. لیکن در چند ماه اخیر و در این رکود نشر کتابِ خوب (!) آن چه در نظر داشتم را تغییر داد و از این پس به معرفی هر چند کتاب خوب در زمینه ادبیات خواهم پرداخت.
کتابِ عیش مدام نام اش را از نامه ی گوستاو فلوبر به دوشیزه لوروایه دشانتپی بر گرفته است در این عبارت: "تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام." نویسنده ی کتاب، مادام بواری را نخستین رمان مدرن می داند و خواننده را با اندیشه های ادبی و اجتماعیِ او آشنا می کند. یوسا صحنه هایی از زندگی فلوبر را به خواننده می نمایاند و در بررسی و نقد اثر، همچنین به برآیندهای فکری او نسبت به آستین و بالزاک اشاراتی دارد. او برای بررسی مقام فلوبر قلم می فرساید و در شامخ گردانیدن یا اسطوره سازی از فلوبر، هیچ تصوری را به خواننده ی خویش القاء نمی کند. و این یک ویژه گی قابل ستایش (در همه ی کتابهای او) است.
نویسنده ی کتابِ "چرا ادبیات" در این کتاب هم با وسواس تحسین برانگیزی به زوایای چند گانه ی ادبیات رنگ تازه ای می بخشد و خواننده را به درک درستی از خوانش یک اثر هنری یاری می دهد.
به: امین قضایی
امان از این ترکش رویا ها
معتاد پیر خاطره ها کرده تم
چهار شب است که پینه دوز تمایلاتم ام
پینه دوز چشمان خواب نرفته ی مبهوت
در رفت و آمد رویاهای شقه شده
دور از کندوی بزرگ!
در رفت و آمد آنها ، هم کوک نَر ام را بغل می گیرم
روز موقع ندیدن ام شده - کور مال -
این برای ملاحظات روز کوری ام خوبه
بدون آن رویاهای منفجره
تا به دیدار شب پنجم تاب بیاورم
و با محرک انگشت های کارگری ام ، لعاب تن ام بتراود باز
هرزه تِ آقا! پُر ام از هیجان تشکر اَت
به بهانه ی آمیختن با تو
که مثل خامه ای بر من روان می شوی
و چه هیجانی که نانی باشم پر خامه برای شب پنجم ...
چه نیش سردی دارن این شب های کژ مژ گونه گی ام
مثل بادبادکی که نخ را می کشد از دست
به سر انگشت عدالتی بند ام
وقتی بر خلاف عقاید محکم ام زیست می کنم
دید در شب ام بهتر می شه
و شب ها مست می روم به خانه
نزد آقایی که به جیر جیر تخت می اندیشد
هنوز شب نرسیده پس روز خوبی نیست
کندو پر از مغالطه های اخلاقیه
نفس تازه نمی کنم
همیشه بوی گندی توی سوراخ هاست
ولی تخت هنوز جیر جیر می کند
و دکتر ناراحت از این است که چرا آمپول ها کار نمی کنند
او می گوید زر از رز بهتر است
چون در ازای این آن را می دهند
می گوید شب های خسته کننده را بی هیچ رویا در کن
چون ما به زر از رز بیشتر نیاز داریم
قوانین روزانه ای داریم که بی نیاز از چشم های شب گرد توست
شبها را هم به ما بسپار
چهار شب است که انگشت ها را یکی یکی تیغ می زنند
نه شب ها آقای جیر جیرک بازی هست
نه دست هایی برای کورمال دارم
مثل بادبادکی که رفت ، ... رفت
امان از خاطراتی که با شراب
هر شب
می نوشم
عدالتِ مستِ مستِ مست را
مزدور اجیر شده را ارکان اصلی می شناسند
تفنگ اش بوی تبعیض می دهد
برای کشتن دوره دیده
او هم دوره ای اش بود
با کلاهی و رکابی بر اسب
حیوانی که سهم اولین تجربه تبعیض شد
در حال زایمانِ کره اش
درست وقتی که با دوسر به نظر می آمد
-لعنتی-
بعد از آن مهمات بیشتری هرز شد
تهدید اوضاع را در دست گرفت
سر شیرها را از بیشه کندند
-ولی اینها فقط یک خاطره ی قدیمی ست سرباز:
حالا من مانده ام
تفنگم
و شهری پر از موش
ارکان اصلی فقط از وعده هاشان سان می بینند
چون بیمه نبودم
سهم باروت را نمی دهند
جیره ی گرسنه گی به مزاجِ اجیری ام سازگار نیست
هر روز موش بالا می آورم
مثل وقتی که اسلحه ام دود بالا می آورد
غشاء درد بر استخوان های نمور
خبر خرابیِ زود هنگام دیوارها را می دهد
- لعنتی-
کور سویی هم که بود
به عینک ساز فروختم
با آخرین ریال ها پیشنهاد تازه ای خریدم
لبه ی کلاه را پایین می کشم
در حال زایمانِ تردید
روی دیوار سایه اسبی با سر موش نمایان شد
غبار را از اسلحه دفع کردم.
دفع.
یاد قیصر امین پور را از سال ۸۰ گرامی داشته ام. زمانی که با او نشستی داشتم. قبل از آن هم با شعرهایش به صورت تصنیف های خوانده شده آشنا بودم. او را همان روزها دیدم و دیگر ندیدم. برای من و او راهی تنگ از به هم رسیدن بود. او و من از درگاه های خود به جهان می نگریم. ولیکن به هر تفصیلی که هست، او را به عنوان یک شاعر و ارائه دهنده ی سبک شخصی اش می شناسم. زبانِ حرفه ای خود اش را داشت و به نرمی شعر می گفت. شعر زیر، با نام "مرگ" از اوست:
ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
اما
تو
ناگهان
همه را در می یابی!
نام کتاب : مکث در مه - نظریاتِ بنیادین ِ ترانه و ترانه سرایی در ایران
نویسنده : سعید کریمی
نشر : دقایق
دوستم سعید کریمی سالها عمر خود را در سرایش ترانه گذرانیده و من او را در با ب علوم و اطلاعات این رشته به یک "ابر رایانه" تشبیه می کنم! او همیشه تلاش می کرد تا کتابی که در مورد ترانه حاوی اطلاعات کافی باشد را نگارش کند تا دسترسی علاقه مندان را در یک منبع میسر سازد.
به هر شکل کتابی که از او معرفی کردم با تلاش فراوان فراهم شده و سوای نابخردی ناشر در ارائه یک چاپ خوب از یک چنین کتابی، خواندن آن را به علاقه مندان توصیه می کنم. در قسمت فهرست نزدیک به هفتاد عنوان و گزینه و در بخش فهرست منابع، بیست و نه اثر به عنوان منبع شناسانده شده اند واین ها نشانگر تفکیک اجزای ترانه و همچنین پشتوانه غنی کتاب در شناخت درست آن برای خواننده است.
باید به مردان بزرگ احترام بگذاریم
اما نباید باورشان کنیم.
"برتولت برشت"
چون بادبان سالمی نیست
شاید به این دلیل باد برگی را می برد
تا قورباغه ای روی آن آواز بخواند
یا از دستگاهی برایم دورنگار شود
عجب که نگارین برگ با اشارت برق از جا می پرد
و تعمیراتچی از این مسایل با خبر است
برگ روزی از زمینی بر آمد
که پدر درختی کاشت
و کودک مثل برگی را مشق می کرد
که قورباغه ای بر آن جفت اش را می خواند
و استاد پیر طبیعی دان
برگ را با جمله ای آغاز کرد:
" تقدیر از انسان تعمیراتچی
که پدر را فراموش کرد "
حالا طبیعت در اتاق کار من ترمیم می شود
[ آه چه اشتباهی ] تصویر می شود
داستان عرق سوز پدر بر زمین نیایی
به اشارتی از جا می پرد
شاید داخل دستگاه کسی باشد
که بادبانهای کشتی را تعمیر کند
کشتی ای قدیمی
در سرزمینی
در ایران
عرق می ریزد
بدن می سوزاند.
داستانی در صحرای دور نگار می شود.
نه, نه
با این کشتی های اوراقی
هرگز, هرگز بادبانی باردار نمی شود.
پاروها ...
نود درجه به چپ!
آفتاب به سوز تنم چسبیده
مردمکم چون قلابی افق را به چشمم می کشد
صد درجه به چپ
جایی که تابوت پدر را به آب سپردم
جایی که با آرواره های آبزیان خدا می ساخت
و به گردن نسخه ای از کتاب بیمه را به دندان نهنگ می بست
چه طور این ها را برایتان نگارین کنم؟
دستگاههایتان را روشن کنید
وجبها غرق تر از هر کشتی قدیمی
بی آن که به چشمک فانوسکان دریا دل باخته باشم
[ آن ها را از پشه های دورشان می توان شناخت ]
در پی پدر
که دستخط استاد را
به او نشان دهم